صفحه اصلى

گرامى باد ياد و خاطره شهيدان

Mohammad Reza Saradar Rashti
Mohammad Reza Saradar Rashti

مشخصات شهید محمد رضا سرادار رشتی

محل تولد: آستارا

شغل - تحصيل: دیپلم

سن: 28

محل شهادت: تهران

زمان شهادت: 1367


سردار سر بدار عشق به یاد مجاهد شهید محمدرضا سرادار رشتی

-شعر بالا قسمتى از یك شعر بلند است كه مجاهد قهرمان محمدرضا سرادار‌رشتى در زندان سروده است. این مجاهد شجاع كه داستانهاى مقاومتش در زیر شكنجه دژخیمان ورد زبان همبندان او بوده است در آستارا متولد شد و تحصیلات خود را تا گرفتن دیپلم ادامه داد.
از شگفتیهاى زندگى محمدرضا این بود كه تا قبل از خرداد60، وى هوادار سازمان نبود. اما شروع مبارزه مسلحانه انقلابى با رژیم پلید و ضدمردمى آخوندی باعث شد تا محمدرضا به‌سلك هواداران سازمان بپیوندد. این پیوستن نشانه‌ی صداقت و میزان پاكبازى او در امر مبارزه بود. زیرا او در شرایطى قدم به‌میدان مبارزه نهاد كه مبارزه با رژیم آخوندها وارد فصل پیچیده‌ترى از مسیر خود شده‌بود و تنها كسانى از این تند‌پیچ حساس به‌سلامت عبور كردند كه با انگیزه‌یى قوى و تصمیمى راسخ مرز بین خود و رژیم را ترسیم كرده بودند. محمدرضاى دلیر نیز كه اندك غش و خللى در انتخاب مسیر مبارزاتیش نداشت با عزمى جزم و صداقتى انقلابى به‌هوادارى فعالآنه از سازمانى مى‌‌پردازد كه بارى سنگین و تاریخى را به‌دوش مى‌‌كشید.
فعالیتهاى محمدرضا هم‌چنان ادامه مى‌‌یابد تا این‌كه در سال63 در حال پخش تراكتها و اعلامیه‌هاى تبلیغى سازمان توسط پاسداران دستگیر شده و به‌زندان اوین منتقل مى‌‌گردد. محمدرضا پس از مقاومت قهرمانانه در زیر شكنجه‌ها موفق مى‌‌شود دوران بازجویى را با سرفرازى تمام به‌پایان برساند. بعد از این دوره سخت محمدرضا به‌زندان گوهردشت تبعید مى‌‌شود تا شرایط سخت‌ترى را پشت سر بگذارد.
 


اسطوره مقاومت در زندان

یكى از همبندانش درباره این ایام مى‌نویسد:«در برخورد با محمدرضا اولین چیزى كه توجهم را جلب كرد آثار و بقایاى شكنجه‌هایى بود كه بر روى چهره اش هویدا بود. او را به‌قدری زده بودند كه بعد ازماهها كه از بازجوییش مى‌‌گذشت باز هم آثارش بر روى صورت و پاهایش باقى‌‌مانده بود».
اما حماسه دلیریهاى او منحصر به‌مقاومتهایش در دورا ن بازجویى نمى‌‌شود. این قهرمانیهاى پاكبازانه در زندان هم ادامه مى‌یابد و جلادان هر بار او را به‌بهانه‌یى زیر وحشیانه‌ترین شكنجه‌ها مى‌‌برند. اما این محمدرضا بود كه هر بار با رشادت، سرفراز از همه آنها بیرون مى‌‌آمد.
در یكى از گزارشهاى مربوط به‌او آمده است:
«یكى از روزها داود لشكرى (جلاد گوهردشت) براى گرفتن اطلاعات به‌سراغ محمدرضا آمده‌بود. پیش از او سایر پاسداران و دژخیمان به‌قدرى با كابل بر سر و صورت محمدرضا زده بودند كه چهره‌اش از شدت تورم غیرقابل تشخیص شده بود. داوود لشكرى، كه خود یكى از سفاكترین جلادان بود، با دیدن سر و صورت محمدرضا جا خورد و در برخورد اول نتوانست او را تشخیص بدهد. بعد وقتى محمدرضا را شناخت با تعجب به‌او نگاه كرد و گذاشت و رفت».
در گزارش دیگرى از همبندانش آمده است:
«در زندان گوهردشت پس از رسیدن اخبار انقلاب ایدئولوژیك درونى مجاهدین، زندان به‌مرحله جدیدى از مقاومت و تحركات اعتراضى رسید. بچه‌ها اخبار را به‌صورت دست‌نوشته بند به‌بند منتقل مى‌‌كردند. یك روز در تهاجمى كه زندانبانان به‌سلولها داشتند از لباس محمدرضا، كه آن زمان در بند‌بود، مقدارى نوشته و دست‌نویس پیدا كردند. بیدرنگ او را به‌زیر شكنجه بردند تا بگوید آنها را از چه كسى گرفته و به‌چه كسانى داده است؟ محمدرضاى قهرمان تا آستانه‌یشهادت شكنجه شد اما لب از لب بازنكرد».
یكى دیگر از همبندانش از مقاومتهاى محمدرضا چنین می‌نویسد:‌«او را به‌خاطر تشكیلات بند، به‌زیر شكنجه شدید بردند. پاسدار محمودى، مسئول بندهاى انفرادى، 4ساعت مداوم با كابل بر سرش مى‌‌كوبید و عربده مى‌‌كشید: «حكم ضرب حتى الموت داریم، مى‌‌توانیم زیر شكنجه ترا بكشیم». ابروها و گونه‌هایش به‌قدرى ورم كرده بود كه نمى‌توانست جایى را ببیند و براى دیدن تا مدتها مجبور بود با دستانش آنها را بالا بگیرد»‌.

ارادت خاص محمد‌رضا به‌خواهر مریم
یكى دیگر از مجاهدین از بند‌رسته از جنبه دیگرى از شخصیت محمدرضاى دلیر سخن مى‌‌گوید:‌«در آذر ماه66 در بند انفرادى گوهردشت از پشت دیوار با فردى آشنا شدم كه خودش را محمدرضا سردار معرفى كرد. ساعتهاى متمادى ازطریق مورس با یكدیگر صحبت مى‌‌كردیم. محمدرضا صداى بسیار گرمى داشت. و هر وقت كه فرصتى دست مى‌‌داد به‌خواندن ترانه‌هاى انقلابى یا شعرها و ترانه‌هایى كه خودش ساخته بود، مى‌‌پرداخت. او دریاى عشق به‌مجاهدین بود. تك تك بچه‌ها را دوست داشت و حاضر بود هزار بار به‌زیر شكنجه برود اما خراشى به‌دست یكى از مجاهدین نیفتد. به‌خصوص بعد از انقلاب ایدئولوژیك سال64، او عاطفه بسیار زلالى نسبت به‌بچه‌ها و شخص برادر مسعود و خواهر مریم پیدا كرده بود».
در گزارش دیگرى آمده است:‌«خبر انقلاب ایدئولوژیك و حضور خواهر مریم در رهبرى سازمان، تأثیرات بسیار زیادى در ارتقای مقاومت زندانیان داشت. بچه‌ها بدون این‌كه خواهر مریم را دیده باشند ارادتى خالصانه به‌او پیداكردند. درباره او و انقلابش شعرها و ترانه‌هاى بسیارى سروده شد. یكى از آنها ترانه‌یى تركى بود كه محمدرضا سردار سروده بود. هنوز صداى گرمش در گوشم مى‌‌پیچد كه برایمان مى‌‌خواند: ”مریم سن سن بهارمون نفسى“ (مریم تو نفس بهار من هستى)؛ ”خلقیمون او جادان آزادلیخ سس“ (مریم تو صداى آزادى خلقم هستى)».
یكى دیگر از همبندان محمدرضا علت عشق و اردات بیكران محمدرضا به‌خواهر مریم را چنین توضیح داده است: «این پاكبازى و صداقت بى‌‌آلایش محمدرضا بود كه باعث شد یكى از افرادى باشد كه از پشت سیمهاى خاردار و هزاران كیلومتر فاصله پیام انقلاب خواهر مریم را این چنین واضح و روشن بگیرد. هرگز یادم نمى‌‌رود كه محمدرضا درست یك روز بعد از ازدواجش دستگیر شد. اما چنان از خانه و زندگى دست شست و با تمام وجود به‌میدان مبارزه شتافت كه شایسته چنان قهرمانیهایى شد. من فكر مى‌‌كنم اگر محمدرضا چنان پاكبازانه نیامده بود، نمى‌‌توانست شأن و قدر ایدئولوژیك خواهر مریم را دریابد».
عاقبت در جریان قتل‌عام هولناك زندانیان سیاسى در سال67، محمدرضاى قهرمان نیز در زمره قهرمانان سربه‌دارى قرار گرفت كه با «نه» گفتن به‌رژیم آخوندى پیروزى محتوم خلق را به‌ثبت رساندند. بنابر گزارشهاى موجود، محمدرضا چند روز بعد از شروع قتل‌عامها در مرداد67، به‌اوین منتقل شد و در آذرماه همان سال به‌كاروان پرافتخار شهیدان مجاهد خلق پیوست و آخرین حدیث عشقش را بر سردار خواند.