پخش زنده

رادیو مجاهد

728 x 90

شهدای مجاهد خلق

در گرامیداشت مجاهد شهید رحیم هوشیدیوار قطور زندان در برابر عزم مجاهد خلق می‌شکافد

-

در گرامیداشت مجاهد شهید رحیم هوشی
در گرامیداشت مجاهد شهید رحیم هوشی

بقلم برادرش احمد هوشی چندی پیش در ‌نشریه مجاهد چهره رحیم، ‌برادر شهیدم را در کنار دیگر مجاهدینی که به‌شهادت رسیده‌اند، دیدم. برای لحظاتی خاطره‌اش از کودکی تا آخرین دیدارم با او از ذهنم گذشت. دوران قبل از شروع نبرد مسلحانه، دوران زندان و سپس فرار حماسی او از زندان تا شهادت افشاگرانه‌اش. می‌گویند حوادث برجسته زندگی هر فرد را صرفاً نباید در لحظه یا دوره‌یی که اتفاق افتاده بررسی کرد، بلکه بایستی آن‌را نتیجه منطقی مجموعه رفتارها، تصمیمها و کارکردهای قبلی او دانست. وقتی این‌بار زندگی رحیم شهید‌را از خاطرم می‌گذراندم، این واقعیت را در مورد او حس می‌کردم و از‌جمله توانستم فرار قهرمانانه‌اش را از زندان در ارتباط با تمامی عملکردهایش که از عشق به‌سازمان و به‌ویژه مسعود الهام می‌گرفت،‌ ببینم. به‌همین دلیل به‌نظرم رسید که در سالروز شهادتش داستان آن فرار حماسی را روی کاغذ بیاورم و برای «مجاهد» بفرستم. روز ۱۴‌شهریور۶۴ نقطه عطفی در زندگی مبارزاتی رحیم بود. د‌ر این روز نام او از بلندگوهای بند سه‌گانه زندان تبریز شنیده شد. او ۴‌سال بود که در این زندان به‌سر می‌برد. در طول این مدت روحیه‌شاداب و مقاوم رحیم آن‌طور که خودم هم از نزدیک شاهدش بودم از او شخصیتی مورد احترام برای زندانیان ساخته بود. رحیم را به‌دلیل این‌که در بازجویی مقاومت کرده بود، هر چند وقت یک‌بار احضار می‌کردند و به‌زیر شکنجه و بازجویی می‌بردند و سپس به‌سلولهای انفرادی انتقال می‌دادند. چهره‌مصمم و آرام رحیم و گامهای استوارش هنگامی‌که از در بند برای رفتن به‌زیر‌شکنجه و بازجویی خارج می‌شد، همواره‌برای زندانیان انگیزاننده بود.‌این‌بار هم رحیم مثل دفعه‌های قبل با روی گشاده و گامهای استوار به‌سمت در بند رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست که این آخرین باری است که رحیم بند را ترک می‌کند. همه‌چیز عادی به‌نظر می‌رسد. او را نزد زین‌العابدین تقوی، سربازجوی جنایتکار زندان تبریز، بردند. او رو به‌رحیم فریاد زد: یکی را دستگیر کرده‌ایم که همه‌چیز را گفته است. تو دیگر نمی‌توانی از دست ما در‌بروی. حکم اعدام تو هم صادر شده. برو تا فردا فکرت را بکن، اگر مصاحبه نکنی همین فردا اعدام می‌شوی. این مکالمات روی پاسدار وظیفه‌یی که کنار در اتاق بازجویی ایستاده بود، تأثیر گذاشت. تقوی فریاد زد، این منافق را ببر. رحیم همراه پاسدار وظیفه مزبور از اتاق بیرون رفت، اما‌هنوز چند قدمی دور نشده بود که برگشت و گفت یک چیز یادم رفته که باید به‌تقوی بگویم. پاسدار وظیفه تصور می‌کرد حال‌که حکم اعدام رحیم ابلاغ شده، او از مواضع خود عقب‌نشینی کرده است و برگشته است تا بگوید راهی را که تاکنون پیموده، اشتباه است. رحیم در اتاق تقوی جنایتکار را باز کرد و گفت: تو می‌توانی حکم مرگ مرا صادر کنی. اما آن‌کس که جان را می‌دهد و می‌گیرد تو نیستی. هرکس چگونگی مرگش را خودش با انتخابش تعیین می‌کند.‌من هم انتخاب کرده‌ام. تقوی مات و مبهوت ماند، رنگش پرید و جز سکوت پاسخی نداشت. شگرد ضدبشری دژخیم با همه قساوت و جنایتش، در بازجویی از رحیم به‌بن‌بست رسیده و جلاد در‌برابر عزم واراده یک مجاهد خلق به‌زانو درآمده بود. این حد از شهامت و مردانگی که با هیچ منطق و معیاری جز معیارهای انقلابی و توحیدی مجاهدین قابل تفسیر نبود، پاسدار زندانبان را شگفت‌زده و دگرگون کرد. موجی از انسانیت در درونش برخاست و وجودش را فراگرفت. چیزی مانند برق از ذهنش گذشت، اما تردید داشت که با رحیم درمیان بگذارد. تصور می‌کرد که آن قاطعیتی که تقوی دژخیم را به‌زانو درآورد حالا فرصتی برای گوش دادن به‌حرف یک پاسد‌ار و اعتماد به‌او باقی نخواهد گذاشت. ابتدا نگاهی به‌چهره رحیم کرد. این‌بار علاوه بر آن عزم و قاطعیت، تواضع انقلابی مجاهد خلق چشمش را گرفت و درحالی‌که در برابر او احساس کوچکی می‌کرد پرسید: کاری با من نداری، کاری از دستم برمی‌آید؟ رحیم با هوشیاری متوجه شد که این سؤال او غیرعادی است،‌به اوجواب داد: کاری که تو بتوانی انجام بدهی یک کار بیشتر نیست و آن‌را خودت می‌دانی. پاسدار وظیفه که از این جواب رحیم قوت قلب گرفته بود، با خوشحالی گفت: هر کار بخواهی انجام می‌دهم.‌منتظرفرمان تو هستم. رحیم که اینک آثار دگرگونی را در چهره او مشاهده می‌کرد، آمادگی خود را برای فرار اعلام کرد. ساعت قرار برای گریز از زندان ۴‌صبح روز ۱۵‌مهر تعیین شد، اما به‌دلیل مشکلات ناخواسته این اقدام یک ساعت به‌تأخیر افتاد. پاسدار وظیفه که اکنون تصمیم گرفته بود به‌مجاهدین یاری کند، یک دست لباس پاسداران را به‌رحیم داد. رحیم لباس را پوشید و از سلول بیرون آمد و موضوع را با تعدادی از زندانیانی که در دسترس بودند در میان گذاشت و خداحافظی کرد. آنها از این همه اعتماد که رحیم به‌یک مأمور زندان کرده بود، تعجب کرده و به‌موضوع مشکوک بودند. اما رحیم که در جریان تحول درونی آن پاسدار سابق قرار داشت، به‌آنها اطمینان داد که مشکلی پیش نخواهد آمد. لحظاتی بعد به‌سمت در خروجی زندان حرکت کردند و بدون هیچ مشکلی از پست بازرسی رد شدند و با یک تاکسی خود را به‌مرکز شهر رساندند. ظاهراً همه‌چیز جور بود. در این‌جا بود که پاسدار سابق و همراه کنونی رحیم خطاب به‌او گفت: تا این‌جای کار، مسئولیت من بود و از این پس تو باید مرا با خودت ببری.
رحیم که امکانی در دست نداشت و اکنون مسئولیت حفظ جان کسی که او را از زندان نجات داده بود، نیز برعهده‌اش بود، اندکی فکر کرد، اما بلافاصله به‌چشم همراهش نگاه کرد و خندید و سعی کرد نگرانی او را با رفتارش برطرف سازد.
او با استفاده از امکانات و دوستانی که داشت به‌سادگی توانست طی یک هفته خود و همراهش را به‌مناطق مرزی و سپس به‌یکی از پایگاههای مجاهدین در نوار مرزی برساند. شرح و توصیف حمایتهای مردم و تلاش آنان برای حفظ جان رحیم و همراهش در این اندک نمی‌گنجد، اما بد نیست به‌شیوه‌یی که گروهی از اهالی تبریز برای خروج رحیم از شهر و رساندن او به‌مناطق مرزی به‌کار بردند، به‌اختصار اشاره کنم.
وقتی در جمع کسانی‌که از جریان مطلع بودند، درباره خطری که جان رحیم و همراهش را تهدید می‌کند، صحبت شد، همه به‌فکر فرو رفتند و در پی راه‌حلی بودند. نقی که شاگرد راننده یک تانکر نفتکش بود، پیشنهادی را ارائه داد که سایرین نیز با آن موافقت کردند. پیشنهاد این بود: باید رحیم و همراهش را در داخل تانکر قرار داد و آنها را به‌نزدیکترین نقطه مرزی منتقل کرد.
صبح روز بعد، نقی طرح را به‌اجرا درآورد. او ابتدا درون تانکر را کاملاًً شست. مادر پیرش را برای عادیسازی با خود همراه کرد و در انتها موضوع را با راننده در میان گذاشت. راننده هم که از رحیم و قهرمانیهای او زیاد شنیده بود، بدون هیچ تردیدی انجام این کار را پذیرفت و ساعتی بعد خودرو به‌سوی کردستان حرکت کرد و بدون هیچ مشکلی به‌پیرانشهر رسید. مسافران در خانه‌یکی از دوستان نقی مستقر شدند. اکنون رحیم در خانه کسی بود که با منطقه مرزی به‌خوبی آشنا بود و با انگیزه فراوان آنان را برای عبور از مرز توجیه می‌کرد.
رحیم که اکنون خود را در آستانه پیوستن به‌یارانش می‌دید، لحظه‌یی چهره تقوی جنایتکار را که حکم اعدامش را درست یک روز قبل از فرار ابلاغ کرده بود، به‌یاد آورد، خندید و گفت: اما من بازمی‌گردم و انتقام یاران شهیدم را از تو و همه آخوندها و سگهای زنجیری آنها خواهم گرفت.
دو روز بعد رحیم و همراهش در مراسم صبحگاه یکی از پایگاههای مجاهدین هم‌صدا با سایر رزمندگان سرود می‌خواندند.
وقتی خبر فرار او به‌زندانیان رسید، شادی در میان زندانیان موج می‌زد و به‌خاطر ضربه‌یی که رحیم به‌رژیم و به‌خصوص جلادان زندان تبریز زده بود، شیرینی پخش کردند. خبر فرار رحیم از زندان در میان هواداران مجاهدین در تبریز پیچید و انعکاس وسیعی یافت. مردم از این‌که یک مجاهد خلق از چنگ دژخیمان رها شده بود، خوشحال بودند.
اکنون که پس از سالها به‌این ماجرا فکر می‌کنم، راز فرار حماسی رحیم را آن‌چنان که از زندگانی او پیداست، در ایمان به‌ارزشهای مجاهدین می‌یابم: «صداقت» و «فدا». او با توسل به‌این ارزشها،‌ در بدترین و سیاهترین شرایط، ‌یک مجاهد پرشور باقی ماند، جز با زبان قاطعیت و قهر با دژخیمان سخن نگفت و با این دستمایه و توان بود که در پیرامون خود آن‌چنان اثر گذاشت که توانست یک پاسدار را دگرگون کند در زمره هواداران مقاومت قرار دهد.
وفای به عهد تا آخدین قطره خون

رحیم در صفوف رزمندگان مجاهد خلق نیز با شور بسیار آموزشهای نظامی را فراگرفت و در روز 15‌مهر سال65 ‌در روستای مرزی پشت‌آشان به‌همراه 8‌مجاهد دیگر به‌شهادت رسید و به‌عهد خود با خدا و خلق و رهبریش وفا کرد و به‌سر منزل مقصودش رسید.
شهادت او نیز مانند زندگی انقلابیش در میان دوستان، خانواده و کسانی‌که او را می‌شناختند، تأثیر زیادی داشت و بر کینه‌آنها نسبت به‌رژیم ضدبشری خمینی افزود.
به‌یاد می‌آورم که وقتی خبر شهادت رحیم از رادیو صدای مجاهد پخش شد،‌انبوهی از مردم و کسانی‌که رحیم را می‌شناختند در اولین شب جمعه پس از شهادتش به‌خانه ما سرازیر شدند. کوچه از جمعیت پر شده و مردم به‌نوبت وارد خانه می‌شدند، دقایقی می‌نشستند فاتحه‌یی می‌خواندند و با نگاه و گاه نجوا به‌رژیم و مزدورانش لعنت می‌فرستادند و حمایت خودشان را از مجاهدین و آرمانهای آنها که رحیم به‌خاطر جاری کردن آنها در اعمال و رفتارش مورد احترامشان بود، ابراز می‌کردند و می‌رفتند.

وصیتنامه مجاهد شهید رحیم هوشی
اللهم بقنی خیر البقاء و فتنی خیر الفناء علی موالاه اولیک وعدوه‌‌‌‌ اعدائک
بار خدایا زنده‌ام دار زندگی کردنی مجاهدگونه، و بمیرانم مردنی مجاهدگونه، در عشق و دوستی مجاهدین و در دشمنی با دشمنان مجاهدین.


به‌نام خدا
و به‌نام خلق قهرمان ایران
و به‌نام مسعود و مریم
راهبران عقیدتی‌ام

وقتی توحید در تمام وجود آدمی جاری می‌گردد زندگی چقدر زیبا و جالب جلوه می‌کند همان‌طور که مرگ و شهادت نیز زیبا و دلپذیر است. با تمامی وجودم آرزو می‌کنم هرچه بیشتر در رکاب حسین و زینب دوران (مسعود و مریم) زندگی کنم زندگی ایدئولوژیک، پرهیجان، پرشور، پرتحرک و در عین حال آرام و مطمئن. روی دیگر سکه آرزویم این است که هرچه زودتر در رکاب مسعود و مریم به‌رستگاری عظیم (شهادت) نائل گردم. تا قبل از انقلاب ایدئولوژیک تصور می‌کردم که مجاهدین با رهبری مسعود بالاترین ارزشی است که توفیق دستیابیش را داشته‌ام و پیوسته خدا را به‌چنین بندگانش شکر گزارده‌ام اما حال، با کدامین کلام عشقم را، احساسم را، ایمان و اعتقادم را بسا بالاتر و فراسوی اندیشه قبل بیان کنم. مسعود و مریم: باور کنید که در حد توان و درک خودم جلوه‌هایی از جامعه بی‌طبقه توحیدی را مشاهده کردم و بالاتر از آن، عالم رستاخیز را که تا حال تنها در عالم ذهن و خیال می‌پنداشتم برایم مادی و محسوس شد برای اولین‌بار با تمامی وجودم احساس کردم که روز محشر است روز پس‌دادن حسابها، مسعود، اگر تونبودی در آتش گناهانم می‌سوختم سوختنی جاودانی، شکر که زندگی و تولد جدیدی به‌من دادی، اینک تمامی وجودم، اندیشه‌ام در یک کلام خلاصه می‌شود فدا، فدا در رکاب رهبری نوین.

مرگ بر خمینی ـ درود بر رجوی
رحیم هوشی 10اسفند64

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات